تبليغاتX
اتوبوس شب
شنبه 18 تیر1390
 

        


رقص بر سپیدی باران کرد

در آن صبح دم گاهان همیشه

باز یاران

کس نماند بر سر این نعش بر زمین مانده

باز رفیقان

تنها

همین

 

[+] نوشته شده توسط حمید در 11:1 | |
پنجشنبه 13 خرداد1389

 کف عرشه پل قوسی درچه قرار است دالی به طول 65 متر و عرض 11 متر اجرا شود . خود پل با زاویه  30 درجه با خط قائم قرار دارد که باعث  می شود تیر ها و تیرچه ها به شکل لوزی به هم متصل شوند .و قالب بندی با قالب فلزی ممکن نباشد ، استفاده از قالب چوبی به دلیل درز انداختن نمای خوبی به کار نمی دهد

بنابرین روی تخته ها را باید با پوششی یک دست کرد ،  دیروز تخته سه لای معمولی کار کردیم، صبح خودش را جمع کرده بود . امروز یک نمونه بهتری نصب کردیم تا ببینیم فردا چه می شود . هزینه این نوع تخته سه لا زیاد است . به نظر من استفاده از کارتن پلاستیک از 3 جهت منا سب تر است 

1)      آب بتن را جذب نمی کند

2)      دورریز (پرت) کمتری دارد

3)      زمان نصب کوتاه تر است

[+] نوشته شده توسط حمید در 22:22 |
دوشنبه 10 خرداد1389
 

درز انقطاع یک پل  با دهانه 60 متر وقتی کلیه اتصالات پیچی به شکل اصطکاکی به هم مرتبط باشند یک جا حساب می شود ، به علت نیروی پیش تنیدگی که در پیچ ها به وجود می آید که علت آن این است که مهره از قسمت رزوه شده عبور کرده و ورق های اتصال پایین و بالای بال و جان را درگیر می کند .

مقدار این درز انقطاع از رابطه فوق بدست می آید .

 L

البته به دلیل وجود نئو پرن ( میرا کننده نیرو های دینامیکی ) زیر نشیمن گاه و اتصال مفصلی فاصله مورد نطر درز پشت نشیمن گاه تامیین می شود.

شاه تیر و تیر های اصلی  باند برگشت  پل درچه  امروز مونتاژ شد و روی کوله ها قرار گرفت . تراز بودن و فاصله هریک چک شد و از دوطرف روی پایه های موقت قرار گرفت .

[+] نوشته شده توسط حمید در 23:22 |
دوشنبه 10 خرداد1389
هیچ گاه كسی را دوست نداشته باش...

چون دوست داشتن اسارت است ...

و اسارت انسان را به جنون می كشاند...

 هر گاه کسی را دوست داشتي رهايش كن....

 اگر به سویت باز نگشت....

 بدان كه از اول هم مال تو نبوده است

[+] نوشته شده توسط حمید در 22:50 |
چهارشنبه 19 اسفند1388

شب ها 

منتظر صبح اند

و ما منتظر 

دیری نپاید

همه به وصال رسند

هر چند

مدت ها ست

به فراق عادت کرده ایم

فرصتی شد 

ترجمه سوره مومنون را بخونید

همین

[+] نوشته شده توسط حمید در 21:19 |
یکشنبه 25 بهمن1388

پل مارنان

[+] نوشته شده توسط حمید در 9:29 | |
چهارشنبه 7 بهمن1388
 

                        


صبح را بگویید بیاید تا طلوع کند

دیگر کسی اینجا نیست

که پرده های شب را نگه دارد

خورشید

وقتی می آید

که شاخه های امید روییده باشد

***

شب را بگویید صبر کند

دستهایم کوتاهتر از آن است

که آویزان شب شود

آن دم که همه نیستند پیش خدا

گلبانگ سحر می دمد در جان صبح

آواز حقیقت را

و موذن سر می دهد

از گلدسته های حریم خدا

***

لحظه غریبی است

سیب ها می درخشند ، در تاریکی باغ

سبز برگ ها آویخته از" سربرگ" زمان هایی است

که ترا ریخته فراموشی بودند

زردی دچار سرنوشت ها بود

در آن هنگام

که ندیدند

زمان چه زود می گذرد

و ما را دچار تاریخ می کند

آری تاریخ ظرف است

که احوال ما را در آن ریزند

دشمن در این غریبی حال

نرم می لولد در افکارمان

***

و گفتم سبز

چه آرزو مند بود

[+] نوشته شده توسط حمید در 0:4 |
یکشنبه 20 دی1388

حتما این را شنیده اید که امیر کبیر 14 سال پیش از ژاپنی ها اصلاحات را در نظام سیاسی و اقتصادی ایران آغاز کرد اما ما امیر کبیر را کشتیم اما ژاپنی ها امیر خود را نکشتند و به راه خود ادامه دادند تا جایی که به یکی از قدرتهای بزرگ و پیشرفته جهان تبدیل شدند. ماجرا از این قرار است که امیركبیر دارالفنون را در (۱۸۵۴ میلادی= ۱۲۳۳ شمسی= ۱۲۶۸ قمری) بنیان نهاد و متاسفانه در همان سال خود به قتل رسید. ژاپنی ها اقدامی شبیه به كار امیركبیر را در چهارده سال بعد یعنی در ۱۸۶۸ در زمان امپراتوری «موتوسو هیتو» (Mutsuhito) و صدراعظمی «هیرو بومی ای تو» (Hirobumi Ito) انجام دادند و دست سپهسالاران كل و عوامل مرتجع و فاسد را از دربار ژاپن كوتاه كردند. و سپس با ساختن مدارسی شبیه دارالفنون، فرستادن محصل به اروپا و استخدام اساتید خارجی، ژاپن را به قول آلبرماله مورخ فرانسوی به اندازه ششصدسال جلو بردند. این تحول که به انقلاب میجی مشهور شد چنان ژاپن را قدرتمند کرد که در سال 1905 میلادی روسیه را شکست داد. اکنون نیز ژاپن بعد از آمریکا بزرگترین اقتصاد دنیا محسوب می شود.

تفاوت ایران و ژاپن
معمولا نوک پیکان حمله به سوی ما ایرانیان باز می گردد که ما ایرانیان بودیم که امیر را کشتیم و اگر نخبه کشی نمیکردیم سرنوشتمان این گونه نمی شد. اما این مقاله می خواهد یکی از دلایل اصلی این اقدام را واشکافی کند: درست است که امیر کبیر ایران توسط ایرانیان به قتل رسید اما در واقع به دست ایرانیان به قتل نرسید!

بیایید با هم مروری به وضعیت دو کشور ایران و ژاپن در آن زمان بیندازیم. ایران در یک موقعیت بسیار سوق الجیشی و استراتژیک واقع است، ایران در همسایگی هند پرسودترین مستعمره انگلیس واقع است و لذا بریتانیا به دربار ایران توجه ویژه دارد و در مقابل نیز مخالفان انگلستان مانند روسیه و فرانسه به ایران به مثابه راه رسیدن و ضربه زدن به هندوستان نگاه می کنند. از سوی دیگر ایران سرزمینی غنی با معدن و منابع طبیعی سرشار است که در اواخر قرن نوزده نفت نیز به آن اضافه می شود، اما ژاپن در هیچ نقطه سوق الجیشی قرار ندارد و اساسا برای هیچ استعمارگری جذابیت چندانی ندارد. این جزیره آتشفشانی منابع چندان غنی طبیعی و معدنی هم ندارد که طمع استعمارگران را بر انگیزد. لذا عملا این کشور هیچ گاه مورد توجه خاص و جدی استعمارگران قرار نگرفت و هیچ گاه هم مستعمره نگردید. از همین نقطه تفاوت مهم می توانیم وارد بحث شویم.


ما امیر کبیر را نکشتیم!
در دوران شاه عباس صفوی روابط ما با اروپاییان از سر قدرت و اقتدار است. در زمان سلطان حسین صفوی این رویه اندکی کمرنگ می شود اما رویه شاه عباس، در زمان کریم خان زند، نادرشاه افشار و آغامحمدخان قاجار ادامه می یابد. در زمان فتحعلی شاه و به دنبال شکست ما از روسیه، نفوذ و سیطره انگلیس و روس در ایران آغاز می شود. از این زمان به بعد شما در هر اتفاق مهمی که در تاریخ ایران می افتد می توانید نفوذ و جاپای استعمارگران را ببینید. مگر به هر حال بخشی از شکست ما در جنگ با روسیه به انگلستان و توطئه هیا او باز نمی گردد؟ مگر نه این است که محمدشاه قاجار یاغیان افغانی را که داعیه جدایی از ایران داشتند را شکست داد اما بعد از آنکه انگلستان سواحل جنوبی ایران را تصرف کرد مجبور به عقب نشینی گردید؟ مگر نه این است که در واقعه قتل قائم مقام فراهانی دیگر صدراعظم بزرگ ایران و معلم امیرکبیر، سفیر انگلستان دخالت داشت؟ مگر جیمز فریزر مامور انگلستان در ایران که به صورت جهانگرد وارد کشور شد، درمورد میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی به مقامات لندن چنین گزارش نداد: "بدیهی است که در مرحله اول باید از دست وزیری که باعث اصلی همه این بدبختی هاست خلاص شد."

و مگر نه این است که در قتل امیرکبیر نیز به وضوح دست انگلیس و روس دیده می شود. سفرای روسیه و انگلیس در آن زمان در یک چیز اتحاد داشتند و آن این بود که امیر کبیر نباشد.

بگذارید جلوتر برویم مگر نه این است که در ماجرای مشروطه، لیاخوف روسی مجلس ایران را به توپ بست؟

شما به رضاخان دقت کنید: رضاشاه را انگلیسی ها به قدرت رساندند اما همین که دیدند که به سمت آلمانها متمایل شده و دیگر حرف شنوی ندارد مگر تغییرش ندادند؟

مگر نه این است که آمریکا در ایران کودتا کرد تا دولت مصدق که با همراهی آیت الله کاشانی و نواب صفوی نفت را ملی کرده بود، سرنگون سازد؟

در واقع سلسله مداخلات توسعه طلبانه استعمارگران به ویژه انگلیس و آمریکا به طور جدی از زمان فتحعلی شاه آغاز شد و تا زمان انقلاب اسلامی به درازا کشید. تا این که انقلاب ایران با شعار نه شرق و نه غربی در برابر توسعه طلبی های استعمارگران ایستاد و در واقع توسعه بومی و نوسازی راستین ایران از این زمان آغاز گردید. اما در تمام طول این مدت امیر کبیرهای ژاپن، آسوده از دخالت بیگانگان تنها در یک جبهه در برابر منفعت طلبان داخلی می جنگیدند اما امیرکبیر ایران، قائم مقام فراهانی و... راهی بس دشوار در پیش داشتند: جنگیدن در دوجبهه داخلی و خارجی و همگی جان خود را در این راه گذاشتند. شاید اکنون بتوان بهتر فهمید چرا ژاپن توسعه یافت و ایران توسعه نیافت و شاید باز هم بتوان بهتر فهمید که چرا استعمارگران امروز دنیا از انقلاب ایران وحشت دارند. چون ایران هنوز در مکانی بسیار ژئواستراتژیک و ژئو پلیتیک و بر فراز منابع عظیمی از نفت و گاز قرار دارد و ژاپن همچنان نه در جای مهمی است و نه چیز مهمی دارد.(1)

پس اگرچه امیر کبیر را برخی عناصر خودفروش داخلی کشتند اما "ایرانیان" امیر کبیر را نکشتند!
1- نگارنده در صدد نیست که این را تنها عامل بداند، بی تردید عوامل دیگری نیز نقش داشته اند اما این عامل نقشی تعیین کننده داشته است.
[+] نوشته شده توسط حمید در 19:40 | |
پنجشنبه 5 آذر1388

یک شب آتش در نیستانی فتاد

سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد

هر نی ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟

مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی سبب نفروختم

دعوی بی معنی ات را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود

همچنان در بند خود بودی که بود

مردی را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

 

آتش در نیستان

[+] نوشته شده توسط حمید در 21:20 |
پنجشنبه 21 آبان1388
بسم‏الله الرحمن الرحیم

هیهات من‏الذله

وعده ما ان‏شاءالله سر پل صراط.

این متن عفو نامه طلبه سیرجانی است که به اتهام مبارزه با زمین خواری در زندان بود

متن خبر

[+] نوشته شده توسط حمید در 10:42 |
دوشنبه 18 آبان1388

خورشید

وقتی

 خورشید

 به اندازه یک وجب از آسمان می آید بالا

دیگر کسی جرات نگاه کردنش را ندارد

مهربانم

مرا به اندازه آن یک وجب دوست بدار

[+] نوشته شده توسط حمید در 16:11 |
دوشنبه 12 مرداد1388

پاک مردانی که هیچ کسب و تجارت آنانرا از یاد خدا و بپاداشتن نماز و پرداختن زکاة غافل نمی سازد و از روزی که دل و دیده ها در آنروز حیران و مضطرب ، تزسان و هراسانند

آیه 37 سوزه نور

[+] نوشته شده توسط حمید در 19:20 |
چهارشنبه 3 تیر1388
و اين ايام آخرالزمان است

كه ايمان

در دل نگه داشتن

از آتش در دست نگه داشتن سخت‌تر است

[+] نوشته شده توسط حمید در 8:11 |
دوشنبه 11 خرداد1388

سهراب سپهری

بیا تا برایت بگویم

 چه اندازه تنهایی من بزرگ است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

[+] نوشته شده توسط حمید در 20:33 |
یکشنبه 10 خرداد1388
 

همتم چنان نبود، ای دوست تو که خوب می دانستی ، می شناختی ا م پس چرا خبرم نکردی.

روزگاری شد، کس مرد ره عشق ندید...

 

[+] نوشته شده توسط حمید در 6:55 |
پنجشنبه 7 خرداد1388

ملا صدرا

خداوند بی نهایت است
و لا مکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

                                                                          ملاصدرا

 

[+] نوشته شده توسط حمید در 7:57 |
چهارشنبه 6 خرداد1388
 

 

مي گذارمتان اينجا تا يادم نرود روزي با هم دوست بوديم.

براي تمام لحظات تنهايي ام

و رفتنتان كه باورم نشد.

حتي اگر روزي فراموشتان كنم.

 

[+] نوشته شده توسط حمید در 8:40 |
دوشنبه 4 خرداد1388

ماه  

با من بمان  .....

       

[+] نوشته شده توسط حمید در 7:23 |
یکشنبه 3 خرداد1388
 

 

 

ما داریم به کجا میرویم ؟

 

     

 

   

[+] نوشته شده توسط حمید در 7:51 |
پنجشنبه 31 اردیبهشت1388

آیت الله بهجت

تا من بدیدم روی تو ... ای ماه و شمع روشنم

هر جانشینم خرمم ... هر جا روم در گلشنم 

من آفتاب انورم ... خوش پرده ها را بر درم

 

من نو بهارم آمدم ...  تا خارها را بر کنم 

تو عشق زیبای منی ... هم من تو ام هم تو منی

 

خشمین تویی راضی تویی ...  هم شادی و هم درد و غم 

لطف تو سابق می شود ... جان من عاشق می شود

 

بر قهر سابق می شود ... چون روشنایی بر ظُلَم 

 

گویم سخن را باز گو ... مردی کرم ز آغاز گو

هین بی ملولی شرح کن ... من سخت کند و کودنم 

 

گوید که آن گوش گران ... بهتر ز هوش دیگران

صد فضل دارد این بر آن ... کانجا هوا اینجا منم......

 

رو رو که صاحب دولتی ... جان حیات و عشرتی ،

رضوان و حور و جنتی ...  زیرا گرفتی دامنم

 

هم کوه و هم عنقا تویی ...  هم عروة الوثقی تویی

هم آب و هم سقّا تویی ...  هم باغ و سرو و سوسنم.......

***

نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان

سوی تو می دوند، هان!ای تو همیشه در میان.....

 

آه که میزند برون از سر و سینه موج خون

من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

 

پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم

کز نفس تو دم به دم  می شنویم بوی جان

 

پیش تو جامه در برم نعره زند که بردرم

آمدمت که بنگرم ،گریه نمی دهد امان

 

ای گل بوستان سرا از پس پرده ها درا

بوی تو می کِشد مرا وقت سحر به بوستان

 

هرچه به گرد خویشتن،مینگرم در این چمن

آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان.......

"مولوی"

[+] نوشته شده توسط حمید در 9:17 |
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388

 ارگ بم راه

بگذاريم زندگي راه خودش را برود

[+] نوشته شده توسط حمید در 9:52 |
جمعه 18 اردیبهشت1388
  آرزو خیلی داشتنی قشنگیه ، مواظب مصرف آرزوهامون باشیم . آرزو خیلی سریع چنگ می زنه به محبوب های دل انسان ، آرزو به هر چیزی چنگ زد خیلی انسان را مصرف آن چیز خواهد کرد ، به میزان آرزو های انسان ارزش آدمی مشخص میشه ارزش کسی که آرزوش ظهور توهست ارزش کمی نیست . یاابن الحسن ببین که ما آرزوهامون را به تو بستیم

 

" الهم انا نرغب الیک  فی دولته الکریمه "

[+] نوشته شده توسط حمید در 22:21 |
سه شنبه 15 اردیبهشت1388

    آبشار بیشه بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی


  دلم پرواز کرد

همین امروز صبح

وقتی همه خواب بودیم

سر ایستگاه همین خیابان پائینی

وسط بهار ، میان اردی بهشت ، پلاک 15

هوا پر بود

هنوزم از عطر گل های کاشی

در دمادم رنگ صبح

شب داشت بی رنگ می شد

واتوبوس از ایستگاه دور

و ما هنوز می دویدیم

به قول جلال : این تازه اول عشق است

 

"یا من له الدنیا و الاخره ارحم من لیس له الدنیا والاخره "

[+] نوشته شده توسط حمید در 23:39 | |
پنجشنبه 10 اردیبهشت1388

 

اخوان ثالث        


هی فلانی
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که زندگی را
جز برای او و جز با او نمی خواهی    . . . .

از : مهدی اخوان ثالث

[+] نوشته شده توسط حمید در 0:35 | |
شنبه 5 اردیبهشت1388

تاج محل  تاج محل  قلعه رود خان


ظهر گرم یک روز تابستان

حس سبزی که میان برگ صنوبر می لغزید

و خورشید

آخرین دور بیضوی خود را

گرد زمین می چرخید!

دیواری نفس به کاه گل تازه می کرد

کوچه باغی سبز

پر انتها

و درخت سیبی بار به زمین می فرمود

وزمین ، افتاده خضوع

آب در جو

رسم زلالی طی می کرد

[+] نوشته شده توسط حمید در 23:29 | |
دوشنبه 10 فروردین1388

 بهار  
 

و استاد چه معوج می نوشت

فطرت نهایت وجدان آدمی بود

 پرسید : مبادی اندیشه تان کجاست

تفکر و وجدان به درک خوب و بد

 گفت : سبزه ای به دروغ نمی روید

وشب به چراغی روشن

گفت : راه به سنگی هموار نیست

ودل به تمنای محبتی رام

گفت: بر ساحل آرامش مرغابیان

طوفان طلب کند به موج خروشانی

[+] نوشته شده توسط حمید در 11:59 | |
یکشنبه 24 آذر1387
                                                       

هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه‌ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود و جان به عزرائيل مي‌دهند و رنگ پولشان را كسي نمي‌بيند. ولي من بخت برگشته‌ي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمه‌ي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هايمان مايه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بي‌انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقره‌اي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخه‌مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت‌هايي اخمو و عبوس و سبيل‌هاي چخماقي از بناگوش دررفته‌اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينه‌ي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره‌ي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه‌اي خورده و لب و لوچه‌اي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه‌هاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟ »

گفتم « ماشاءالله عجب سوالي مي‌فرماييد، پس مي‌خواهيد كجايي باشم؛ البته كه ايراني هستم، هفت جدم هم ايراني بوده‌اند، در تمام محله‌ي سنگلج مثل گاو پيشاني سفيد احدي پيدا نمي‌شود كه پير غلامتان را نشناسد!»

ولي خير، خان ارباب اين حرف‌ها سرش نمي‌شد و معلوم بود كه كار يك شاهي و صد دينار نيست و به آن فراش‌هاي چناني حكم كرد كه عجالتا «خان صاحب» را نگاه دارند تا «تحقيقات لازمه به عمل آيد» و يكي از آن فراش‌ها كه نيم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشيري از لاي شال ريش ريشش بيرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت «جلو بيفت» و ما هم ديگر حساب كار خود را كرده و ماست‌ها را سخت كيسه انداختيم. اول خواستيم هارت و هورت و باد و بروتي به خرج دهيم ولي ديديم هوا پست است و صلاح در معقول بودن



برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید...
[+] نوشته شده توسط حمید در 18:40 | |
شنبه 16 آذر1387
        مترسک    


گاهی نوشته هایت مغزمان را گاز می گرفت

در حیاط خلوت ذهن دنبال تصمیم می گشتیم که بمانیم یا نه ، رفتنمان بهتر نیست یا ماندنمان

دیگر از این گذشته بودیم که جنس هایمان چیست! آنکه می آید کیست ؟ دنبال چه می گردد

در ظرف معماری یا معماری ظرف می ماندیم فکر می کردیم که هستیم حالی که نبودیم ، یادمان می رفت آمدیم چینی های شکسته دلهایمان را ببریم پیش کسی بند بزند

فرصتی نبود که به این فکر کنیم اینجا تبادل فرهنگ بین اذهان است و ذهن مرز نمی شناسد ... حس کلام را در همان نیم خط منتقل می شود و سوالی که ذهن را به تکاپو می انداخت حتی توجه به اینکه میان تقارن اسمت فقط سپیدی موج میزد فقط همین که در این سیاهی نوشتار ها مترسکی پیدا شد که دیکر پرنده ای ازش نترسید

 

[+] نوشته شده توسط حمید در 21:2 | |
سه شنبه 12 آذر1387

   جلال آل احمد             سفر حج                خسی در میقات


کعبه سنگ نشانی است که ره گم نشود               حاجی احرام دگر بند ببین خانه یار کجاست

در بین ابین کتاب ها چشمم این کتاب زیبای جلال را گرفت در موسم حج حال که هستیم بد نیست میانکین ۵/ . دقیقه ای مطاله مان را چند صدم ثانیه بهبود ببخشیم ، سعی کردم خلاصه باشد که زیاد وقت گیر نیاشد .

جمعه 21 فروردین 43

جده

یک  مرتبه از جایی که نیستی برمی داردت و می گذاردت میان هواپیما سر میز صبحانه ، برایت چایی و قهوه می آورد با یک تخم مرغ و یک تکه مرغ پخته توی جعبه ای با انگ شرکت هواپیمایی روی آن .

*****

صبح از طیاره که پیاده شدیم یک راست آمدیم توی این عمارت " مدینه الحاج" ساختمانی سه چهار گوشه وقناس، آب که می خوری و عرق می کنی ، چنان بادی می آید در اتاق که انگار سر قله توچالی، خوبیش این است که تا رسیدیم لباس تهران را تپاندیم در چمدان و یک دشداشه به جایش خریدیم . ویک نعلین ساخت جاوه ! و خوشمزه پیراهنه بود عینه کله قند با این حال پاینش را با چاقو دریدم تا بشود تویش نشست.

*****

ساده ترین حجاج ،بی قبل منقل ترین ایشانند شالی دور شانه ، لنگی به کمر و یک کتری به دست ، برای آب خوردن یا چایی یا برای تطهیر . ایرانی ها آفتابه دارند ، ترک ها لوله هنگ مانندی دراز مثل چراغ از حلبی ، لبنانی ها و سوری ها آفتابه ای پلاستیکی از مال ما کوچکتر ، هندی ها و آفریقایی ها یک کتری و هریک معنی دار ترین علامت ملی ، نه بروی پرچم ها بلکه در دست افراد هر ملت . وچه هم قابل مصرف !

*****

شنبه 22 فروردین 43

مدینه

8.5 وارد شدیم ، از یارده دیشب توی اتوبوس بودیم . پاها آماس کرده از بس روی صندلی نشسته بودیم. هنوز متورم است . بگمانم به علت این لنگ وپاچه باز هم باشد . آخه زیر این دشداشه فقط یک شلوار کوتاه دارم. خدایی عقل کرده بودم از جده پتو خریدم والا همین قدم اولی قزلقورت کرده بودم.

دیشب از 8 تا 10 منتظر رسیدن اتوبوس بودیم . تا 11 تویش نشسته منتظر حرکت ، من تا یک بیشتر دوام نیاوردم ، یک بار ساعت 3 بیدار شدم به علت خرابی ماشین، یک بار 3.5

ایضآ به همان علت ، همین جور بیداری بود تا آبادی بدر . ساعت 5 که ماشین 10 دقیقه به 10 دقیقه می ایستاد هر بار یارو می رفت پایین و می آمد یک دستکاری می کرد ، نگو می رفت از باک با شیلنگ بنزین می کشید می ریخت در کاربراتور و 5 دقیقه حرکت و از نو .

*****

آنجا هم نماز بی قنوت بود و دست به سینه ولی در صفی که من بودم چند نفری دستها یشان آویخته بود . حصیر کف مسجد خنک بود و خوش نقش و نگار مشخص هر صف و سخت ریز بافت ، جالب وقتی بود که به تشهد می نشستند . اغلب پای راستشان زیر نشیمن ، کف انگشت ها به رزمین و پا عمود بر آن ، انگار به مسابقه دو نشسته اند. ولی این سیاه ها دیدنی تر ند موقع تشهد چنان روی زمین وا می روند که انگار نه تشهدی وجود دارد . ادب دو زانو شستن بسیار قدیمی است و متعلق به آسیاچه در اسلام ، چه بودا یا چه ژاپن و چین و اطراف آن . به هر صورت هر کدام از سیاه ها در صف دست کم جای دو نفر را می گرفت.

*****

عصری رفتم پست خانه ، پست چی 11 قروش تمبر برای پاکت داد و 12 قروش برای کارت ( هنوز نمی دانم که یک ریال سعودی 20 قروش است یا 21 ) اذان عصر را می گفتند که از پست فارغ شدم ، تا آمدم بجنبم کوچه و خیابان را صف نماز انباشت . هر که می رسید به صف می پیوست . اما دکاندار ها همچنان مشغول ...

نماز که تمام شد ، راه افتادم دنبال نقشه از این دکان به آن دکان ، 5 دکان سر زدم تا عاقبت گیر آوردم از مدینه السلام خدا می داند چاپ کی ؟ از روی نقشه های دوره عثمانی

*****

اما این آبادی" البدر" وسط راه بعد که به مدینه رسیدیم فهمیدیم همان بدر معروف استکنار جاده چند تایی قهوه خانه ویک جرثقیل کوچک ساخت محل ( با آهن های زمخت که با شلختگی به هم جوش شده اند) کنار قهوه خانه و گنجشکی رویش نشسته و هر بار که فضله می انداخت خودش جستی می زد به جلو. مثل جا زدن توپ " برتا " موقع بمباران لندن

*****

و دیگر اینکه در این سفر فهمیدیم خار مغیلان یعنی چه نوعی درخت منطقه حاره ای در دره ماهور های اواخر جاده مدینه در مسیل ها فراوان است مثل جنگل لا بد به علامت اینکه این اواخر بریدنشان را منع کرده اند ... هر چه باشد اینها نفت دارند که به جای چوب بسوزاننداز صد کیلومتری پیش از مدینه کوهپایه مانندی شروع شد در حدودی عین کوهپایه های منجیل که بعد شبیه شد به باجگاه شمالی شیراز وبعد همجنان که اتوبوس به سرعت می راند سواد مدینه پیدا شد زمینی با پوشش سنگ سیاه ترکیده از درون سنگ پا مانند  .

   در حومه شهر هیچ رو پوشی از  گچ یا سیمان یا آهک نبود اگر چنین نبود میتوانستی بگویی مدینه شهر سیاه است همچنانکه بیت المقدس شهر خامه ای و رم شهر اخرا و الخ ...

*****

یکشنبه 23 فروردین 43

مدینه

تکلیف روز عید امروز معلوم خواهد شد . امروز صبح چنان حالی داشتم که به همه سلام می کردم و هیچ احساسی از ریا برای نماز ؛ یا ادا دز وضو گرفتن .

دیروز و پریروز هنوز باورم نمی شد که این منم عین دیگران یک ادب دینی را به جا می آورم . صبح وقتیکه می گفتم : "السلام علیک ایها النبی " یک مرتبه تکان خوردم . ضریح پیش رو بود و مردم طواف می کردند . و برای بوسیدن از سر و کول هم بالا می رفتند و شرطه ها مدام جوش می زدند تا از فعل حرام جلوگیری کنند . .. یک مرتبه گریه ام گرفت و از مسجد گریختم.

*****

 عصر رفتم دور بقیع را گشتم . طرف غربی به شهر است و طرف شرقی به نخلستان ها ( از خودم: در سفر نامه نویسی معرفی جغرافیایی مکان یک امر مهم است همانطور که در این نوشتار می بینیم مکدرآ هر جای جدیدی را معرفی می کنند و در سایر سفر نامه ها مثل ناصر خسرو ، سفر نامه زیبای نیما یو شیج و الخ ..) و دیوارش بلند و قطور عین دیوار زندان دور که زدم دم در بودم ، اما امکان ورود نبود . شرطه ها داشتند حجاج را بیرون می کردند . پایان وقت ملاقات ؟... با ضرب و شتم هم  بعد به سمت مرکز ، در دروازه شمالی مسجدی بود به نام اباذر ، رفتم تو خالی خالی و بر فرش ریز بافت عالی کاشان ، اما کثیف مسجد نمازی ؛ و بعد

*****

دوشنبه 24 فروردین 43

مدینه

امروز رفتیم احد . پنج نفری . با یک سوار به 10 ریال سعودی . رفتن و بر گشتن تمام قبرستان از شن پوشیده شده است ؛ و قبور « حمزه » و « مصعب» محصور به دیواری از آدم _ وسط قبرستان _ و زن های «بدو » و « بربر » می آمدند از لای جمعیت خودشان را می تپاندند نز دیک و سر شرطه ها را که از دور می دیدند یک مشت خاک بر می داشتند و ده دررو

برگشتن با جواد رفتیم باغ صفا که حجاج آنقدر حرفش را می زدند . چنان باغ باغ می کردند ، که گفتیم ارم شیراز است . اما نخلستانی مخروبه بود که آب از موتوری به استخر می ریخت و مردم همان توی استخر در حال صابون زدن و رخت شستن بودند

*****

 

چهارشنبه 26 فروردین 43

مدینه

حالا دیگر مسلم است سعودی ها دوشنبه را اول ذی الحجه گرفته اند پس چهارشنبه دیگر عید است یک روز اختلاف با شیعه . و همین جه بحث ها که نینگیخنه

دفتر پست بود نرخ تلگراف هر 10 کلمه 12 ریال سعودی . و چرا؟ چون تلگراف مستقیم میان عزبستان و سایر ملل اسلامی نیست. هنوز از همان خط دریایی بین خلیج فارس و کانال سوئز استفاده می شود . لابد ،که مرده شور ! تلگراف حججاج جهان اسلام باید برود پاریس یا لندن یا ژنو  و از آنجا پخش شود . این را می گوییند نمونه کامل مملکت داری .

اما آمریکایی های آرامکو باید در« ظهران » و «ریاض » حتمآ بوقلمون شب ژانویه شان داغ داغ از لس آنجلس بیاورند

 

[+] نوشته شده توسط حمید در 11:54 | |
یکشنبه 10 آذر1387

سیب   سیب   


باد به درخت می وزید

و میوه هنوز نمی دانست

 فرصت ماندن نیست

باید افتاد 

[+] نوشته شده توسط حمید در 17:24 | |