رقص بر سپیدی باران کرد
در آن صبح دم گاهان همیشه
باز یاران
کس نماند بر سر این نعش بر زمین مانده
باز رفیقان
تنها
همین
کف عرشه پل قوسی درچه قرار است دالی به طول 65 متر و عرض 11 متر اجرا شود . خود پل با زاویه 30 درجه با خط قائم قرار دارد که باعث می شود تیر ها و تیرچه ها به شکل لوزی به هم متصل شوند .و قالب بندی با قالب فلزی ممکن نباشد ، استفاده از قالب چوبی به دلیل درز انداختن نمای خوبی به کار نمی دهد
بنابرین روی تخته ها را باید با پوششی یک دست کرد ، دیروز تخته سه لای معمولی کار کردیم، صبح خودش را جمع کرده بود . امروز یک نمونه بهتری نصب کردیم تا ببینیم فردا چه می شود . هزینه این نوع تخته سه لا زیاد است . به نظر من استفاده از کارتن پلاستیک از 3 جهت منا سب تر است
1) آب بتن را جذب نمی کند
2) دورریز (پرت) کمتری دارد
3) زمان نصب کوتاه تر است
درز انقطاع یک پل با دهانه 60 متر وقتی کلیه اتصالات پیچی به شکل اصطکاکی به هم مرتبط باشند یک جا حساب می شود ، به علت نیروی پیش تنیدگی که در پیچ ها به وجود می آید که علت آن این است که مهره از قسمت رزوه شده عبور کرده و ورق های اتصال پایین و بالای بال و جان را درگیر می کند .
مقدار این درز انقطاع از رابطه فوق بدست می آید .
L
البته به دلیل وجود نئو پرن ( میرا کننده نیرو های دینامیکی ) زیر نشیمن گاه و اتصال مفصلی فاصله مورد نطر درز پشت نشیمن گاه تامیین می شود.
شاه تیر و تیر های اصلی باند برگشت پل درچه امروز مونتاژ شد و روی کوله ها قرار گرفت . تراز بودن و فاصله هریک چک شد و از دوطرف روی پایه های موقت قرار گرفت .
چون دوست داشتن اسارت است ...
و اسارت انسان را به جنون می كشاند...
هر گاه کسی را دوست داشتي رهايش كن....
اگر به سویت باز نگشت....
بدان كه از اول هم مال تو نبوده است
شب ها
منتظر صبح اند
و ما منتظر
دیری نپاید
همه به وصال رسند
هر چند
مدت ها ست
به فراق عادت کرده ایم
فرصتی شد
ترجمه سوره مومنون را بخونید
همین

صبح را بگویید بیاید تا طلوع کند
دیگر کسی اینجا نیست
که پرده های شب را نگه دارد
خورشید
وقتی می آید
که شاخه های امید روییده باشد
***
شب را بگویید صبر کند
دستهایم کوتاهتر از آن است
که آویزان شب شود
آن دم که همه نیستند پیش خدا
گلبانگ سحر می دمد در جان صبح
آواز حقیقت را
و موذن سر می دهد
از گلدسته های حریم خدا
***
لحظه غریبی است
سیب ها می درخشند ، در تاریکی باغ
سبز برگ ها آویخته از" سربرگ" زمان هایی است
که ترا ریخته فراموشی بودند
زردی دچار سرنوشت ها بود
در آن هنگام
که ندیدند
زمان چه زود می گذرد
و ما را دچار تاریخ می کند
آری تاریخ ظرف است
که احوال ما را در آن ریزند
دشمن در این غریبی حال
نرم می لولد در افکارمان
***
و گفتم سبز
چه آرزو مند بود

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی ات را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مردی را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است

هیهات منالذله
وعده ما انشاءالله سر پل صراط.
این متن عفو نامه طلبه سیرجانی است که به اتهام مبارزه با زمین خواری در زندان بود

وقتی
خورشید
به اندازه یک وجب از آسمان می آید بالا
دیگر کسی جرات نگاه کردنش را ندارد
مهربانم
مرا به اندازه آن یک وجب دوست بدار
پاک مردانی که هیچ کسب و تجارت آنانرا از یاد خدا و بپاداشتن نماز و پرداختن زکاة غافل نمی سازد و از روزی که دل و دیده ها در آنروز حیران و مضطرب ، تزسان و هراسانند
آیه 37 سوزه نور
كه ايمان
در دل نگه داشتن
از آتش در دست نگه داشتن سختتر است

بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
همتم چنان نبود، ای دوست تو که خوب می دانستی ، می شناختی ا م پس چرا خبرم نکردی.
روزگاری شد، کس مرد ره عشق ندید...

خداوند بی نهایت است
و لا مکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
ملاصدرا

مي گذارمتان اينجا تا يادم نرود روزي با هم دوست بوديم.
براي تمام لحظات تنهايي ام
و رفتنتان كه باورم نشد.
حتي اگر روزي فراموشتان كنم.

تا من بدیدم روی تو ... ای ماه و شمع روشنم
هر جانشینم خرمم ... هر جا روم در گلشنم
من آفتاب انورم ... خوش پرده ها را بر درم
من نو بهارم آمدم ... تا خارها را بر کنم
تو عشق زیبای منی ... هم من تو ام هم تو منی
خشمین تویی راضی تویی ... هم شادی و هم درد و غم
لطف تو سابق می شود ... جان من عاشق می شود
بر قهر سابق می شود ... چون روشنایی بر ظُلَم
گویم سخن را باز گو ... مردی کرم ز آغاز گو
هین بی ملولی شرح کن ... من سخت کند و کودنم
گوید که آن گوش گران ... بهتر ز هوش دیگران
صد فضل دارد این بر آن ... کانجا هوا اینجا منم......
رو رو که صاحب دولتی ... جان حیات و عشرتی ،
رضوان و حور و جنتی ... زیرا گرفتی دامنم
هم کوه و هم عنقا تویی ... هم عروة الوثقی تویی
هم آب و هم سقّا تویی ... هم باغ و سرو و سوسنم.......
***
نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان
سوی تو می دوند، هان!ای تو همیشه در میان.....
آه که میزند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بردرم
آمدمت که بنگرم ،گریه نمی دهد امان
ای گل بوستان سرا از پس پرده ها درا
بوی تو می کِشد مرا وقت سحر به بوستان
هرچه به گرد خویشتن،مینگرم در این چمن
آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان.......
"مولوی"
" الهم انا نرغب الیک فی دولته الکریمه "
دلم پرواز کرد
همین امروز صبح
وقتی همه خواب بودیم
سر ایستگاه همین خیابان پائینی
وسط بهار ، میان اردی بهشت ، پلاک 15
هوا پر بود
هنوزم از عطر گل های کاشی
در دمادم رنگ صبح
شب داشت بی رنگ می شد
واتوبوس از ایستگاه دور
و ما هنوز می دویدیم
به قول جلال : این تازه اول عشق است
"یا من له الدنیا و الاخره ارحم من لیس له الدنیا والاخره "

هی فلانی
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که زندگی را
جز برای او و جز با او نمی خواهی . . . .
از : مهدی اخوان ثالث

ظهر گرم یک روز تابستان
حس سبزی که میان برگ صنوبر می لغزید
و خورشید
آخرین دور بیضوی خود را
گرد زمین می چرخید!
دیواری نفس به کاه گل تازه می کرد
کوچه باغی سبز
پر انتها
و درخت سیبی بار به زمین می فرمود
وزمین ، افتاده خضوع
آب در جو
رسم زلالی طی می کرد

فطرت نهایت وجدان آدمی بود
پرسید : مبادی اندیشه تان کجاست
تفکر و وجدان به درک خوب و بد
گفت : سبزه ای به دروغ نمی روید
وشب به چراغی روشن
گفت : راه به سنگی هموار نیست
ودل به تمنای محبتی رام
گفت: بر ساحل آرامش مرغابیان
طوفان طلب کند به موج خروشانی
گفتم « ماشاءالله عجب سوالي ميفرماييد، پس ميخواهيد كجايي باشم؛ البته كه ايراني هستم، هفت جدم هم ايراني بودهاند، در تمام محلهي سنگلج مثل گاو پيشاني سفيد احدي پيدا نميشود كه پير غلامتان را نشناسد!»
ولي خير، خان ارباب اين حرفها سرش نميشد و معلوم بود كه كار يك شاهي و صد دينار نيست و به آن فراشهاي چناني حكم كرد كه عجالتا «خان صاحب» را نگاه دارند تا «تحقيقات لازمه به عمل آيد» و يكي از آن فراشها كه نيم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشيري از لاي شال ريش ريشش بيرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت «جلو بيفت» و ما هم ديگر حساب كار خود را كرده و ماستها را سخت كيسه انداختيم. اول خواستيم هارت و هورت و باد و بروتي به خرج دهيم ولي ديديم هوا پست است و صلاح در معقول بودن
برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید...

گاهی نوشته هایت مغزمان را گاز می گرفت
در حیاط خلوت ذهن دنبال تصمیم می گشتیم که بمانیم یا نه ، رفتنمان بهتر نیست یا ماندنمان
دیگر از این گذشته بودیم که جنس هایمان چیست! آنکه می آید کیست ؟ دنبال چه می گردد
در ظرف معماری یا معماری ظرف می ماندیم فکر می کردیم که هستیم حالی که نبودیم ، یادمان می رفت آمدیم چینی های شکسته دلهایمان را ببریم پیش کسی بند بزند
فرصتی نبود که به این فکر کنیم اینجا تبادل فرهنگ بین اذهان است و ذهن مرز نمی شناسد ... حس کلام را در همان نیم خط منتقل می شود و سوالی که ذهن را به تکاپو می انداخت حتی توجه به اینکه میان تقارن اسمت فقط سپیدی موج میزد فقط همین که در این سیاهی نوشتار ها مترسکی پیدا شد که دیکر پرنده ای ازش نترسید

کعبه سنگ نشانی است که ره گم نشود حاجی احرام دگر بند ببین خانه یار کجاست
در بین ابین کتاب ها چشمم این کتاب زیبای جلال را گرفت در موسم حج حال که هستیم بد نیست میانکین ۵/ . دقیقه ای مطاله مان را چند صدم ثانیه بهبود ببخشیم ، سعی کردم خلاصه باشد که زیاد وقت گیر نیاشد .
جمعه 21 فروردین 43
جده
یک مرتبه از جایی که نیستی برمی داردت و می گذاردت میان هواپیما سر میز صبحانه ، برایت چایی و قهوه می آورد با یک تخم مرغ و یک تکه مرغ پخته توی جعبه ای با انگ شرکت هواپیمایی روی آن .
*****
صبح از طیاره که پیاده شدیم یک راست آمدیم توی این عمارت " مدینه الحاج" ساختمانی سه چهار گوشه وقناس، آب که می خوری و عرق می کنی ، چنان بادی می آید در اتاق که انگار سر قله توچالی، خوبیش این است که تا رسیدیم لباس تهران را تپاندیم در چمدان و یک دشداشه به جایش خریدیم . ویک نعلین ساخت جاوه ! و خوشمزه پیراهنه بود عینه کله قند با این حال پاینش را با چاقو دریدم تا بشود تویش نشست.
*****
ساده ترین حجاج ،بی قبل منقل ترین ایشانند شالی دور شانه ، لنگی به کمر و یک کتری به دست ، برای آب خوردن یا چایی یا برای تطهیر . ایرانی ها آفتابه دارند ، ترک ها لوله هنگ مانندی دراز مثل چراغ از حلبی ، لبنانی ها و سوری ها آفتابه ای پلاستیکی از مال ما کوچکتر ، هندی ها و آفریقایی ها یک کتری و هریک معنی دار ترین علامت ملی ، نه بروی پرچم ها بلکه در دست افراد هر ملت . وچه هم قابل مصرف !
*****
شنبه 22 فروردین 43
مدینه
8.5 وارد شدیم ، از یارده دیشب توی اتوبوس بودیم . پاها آماس کرده از بس روی صندلی نشسته بودیم. هنوز متورم است . بگمانم به علت این لنگ وپاچه باز هم باشد . آخه زیر این دشداشه فقط یک شلوار کوتاه دارم. خدایی عقل کرده بودم از جده پتو خریدم والا همین قدم اولی قزلقورت کرده بودم.
دیشب از 8 تا 10 منتظر رسیدن اتوبوس بودیم . تا 11 تویش نشسته منتظر حرکت ، من تا یک بیشتر دوام نیاوردم ، یک بار ساعت 3 بیدار شدم به علت خرابی ماشین، یک بار 3.5
ایضآ به همان علت ، همین جور بیداری بود تا آبادی بدر . ساعت 5 که ماشین 10 دقیقه به 10 دقیقه می ایستاد هر بار یارو می رفت پایین و می آمد یک دستکاری می کرد ، نگو می رفت از باک با شیلنگ بنزین می کشید می ریخت در کاربراتور و 5 دقیقه حرکت و از نو .
*****
آنجا هم نماز بی قنوت بود و دست به سینه ولی در صفی که من بودم چند نفری دستها یشان آویخته بود . حصیر کف مسجد خنک بود و خوش نقش و نگار مشخص هر صف و سخت ریز بافت ، جالب وقتی بود که به تشهد می نشستند . اغلب پای راستشان زیر نشیمن ، کف انگشت ها به رزمین و پا عمود بر آن ، انگار به مسابقه دو نشسته اند. ولی این سیاه ها دیدنی تر ند موقع تشهد چنان روی زمین وا می روند که انگار نه تشهدی وجود دارد . ادب دو زانو شستن بسیار قدیمی است و متعلق به آسیاچه در اسلام ، چه بودا یا چه ژاپن و چین و اطراف آن . به هر صورت هر کدام از سیاه ها در صف دست کم جای دو نفر را می گرفت.
*****
عصری رفتم پست خانه ، پست چی 11 قروش تمبر برای پاکت داد و 12 قروش برای کارت ( هنوز نمی دانم که یک ریال سعودی 20 قروش است یا 21 ) اذان عصر را می گفتند که از پست فارغ شدم ، تا آمدم بجنبم کوچه و خیابان را صف نماز انباشت . هر که می رسید به صف می پیوست . اما دکاندار ها همچنان مشغول ...
نماز که تمام شد ، راه افتادم دنبال نقشه از این دکان به آن دکان ، 5 دکان سر زدم تا عاقبت گیر آوردم از مدینه السلام خدا می داند چاپ کی ؟ از روی نقشه های دوره عثمانی
*****
اما این آبادی" البدر" وسط راه بعد که به مدینه رسیدیم فهمیدیم همان بدر معروف استکنار جاده چند تایی قهوه خانه ویک جرثقیل کوچک ساخت محل ( با آهن های زمخت که با شلختگی به هم جوش شده اند) کنار قهوه خانه و گنجشکی رویش نشسته و هر بار که فضله می انداخت خودش جستی می زد به جلو. مثل جا زدن توپ " برتا " موقع بمباران لندن
*****
و دیگر اینکه در این سفر فهمیدیم خار مغیلان یعنی چه نوعی درخت منطقه حاره ای در دره ماهور های اواخر جاده مدینه در مسیل ها فراوان است مثل جنگل لا بد به علامت اینکه این اواخر بریدنشان را منع کرده اند ... هر چه باشد اینها نفت دارند که به جای چوب بسوزاننداز صد کیلومتری پیش از مدینه کوهپایه مانندی شروع شد در حدودی عین کوهپایه های منجیل که بعد شبیه شد به باجگاه شمالی شیراز وبعد همجنان که اتوبوس به سرعت می راند سواد مدینه پیدا شد زمینی با پوشش سنگ سیاه ترکیده از درون سنگ پا مانند .
در حومه شهر هیچ رو پوشی از گچ یا سیمان یا آهک نبود اگر چنین نبود میتوانستی بگویی مدینه شهر سیاه است همچنانکه بیت المقدس شهر خامه ای و رم شهر اخرا و الخ ...
*****
یکشنبه 23 فروردین 43
مدینه
تکلیف روز عید امروز معلوم خواهد شد . امروز صبح چنان حالی داشتم که به همه سلام می کردم و هیچ احساسی از ریا برای نماز ؛ یا ادا دز وضو گرفتن .
دیروز و پریروز هنوز باورم نمی شد که این منم عین دیگران یک ادب دینی را به جا می آورم . صبح وقتیکه می گفتم : "السلام علیک ایها النبی " یک مرتبه تکان خوردم . ضریح پیش رو بود و مردم طواف می کردند . و برای بوسیدن از سر و کول هم بالا می رفتند و شرطه ها مدام جوش می زدند تا از فعل حرام جلوگیری کنند . .. یک مرتبه گریه ام گرفت و از مسجد گریختم.
*****
عصر رفتم دور بقیع را گشتم . طرف غربی به شهر است و طرف شرقی به نخلستان ها ( از خودم: در سفر نامه نویسی معرفی جغرافیایی مکان یک امر مهم است همانطور که در این نوشتار می بینیم مکدرآ هر جای جدیدی را معرفی می کنند و در سایر سفر نامه ها مثل ناصر خسرو ، سفر نامه زیبای نیما یو شیج و الخ ..) و دیوارش بلند و قطور عین دیوار زندان دور که زدم دم در بودم ، اما امکان ورود نبود . شرطه ها داشتند حجاج را بیرون می کردند . پایان وقت ملاقات ؟... با ضرب و شتم هم بعد به سمت مرکز ، در دروازه شمالی مسجدی بود به نام اباذر ، رفتم تو خالی خالی و بر فرش ریز بافت عالی کاشان ، اما کثیف مسجد نمازی ؛ و بعد
*****
دوشنبه 24 فروردین 43
مدینه
امروز رفتیم احد . پنج نفری . با یک سوار به 10 ریال سعودی . رفتن و بر گشتن تمام قبرستان از شن پوشیده شده است ؛ و قبور « حمزه » و « مصعب» محصور به دیواری از آدم _ وسط قبرستان _ و زن های «بدو » و « بربر » می آمدند از لای جمعیت خودشان را می تپاندند نز دیک و سر شرطه ها را که از دور می دیدند یک مشت خاک بر می داشتند و ده دررو
برگشتن با جواد رفتیم باغ صفا که حجاج آنقدر حرفش را می زدند . چنان باغ باغ می کردند ، که گفتیم ارم شیراز است . اما نخلستانی مخروبه بود که آب از موتوری به استخر می ریخت و مردم همان توی استخر در حال صابون زدن و رخت شستن بودند
*****
چهارشنبه 26 فروردین 43
مدینه
حالا دیگر مسلم است سعودی ها دوشنبه را اول ذی الحجه گرفته اند پس چهارشنبه دیگر عید است یک روز اختلاف با شیعه . و همین جه بحث ها که نینگیخنه
دفتر پست بود نرخ تلگراف هر 10 کلمه 12 ریال سعودی . و چرا؟ چون تلگراف مستقیم میان عزبستان و سایر ملل اسلامی نیست. هنوز از همان خط دریایی بین خلیج فارس و کانال سوئز استفاده می شود . لابد ،که مرده شور ! تلگراف حججاج جهان اسلام باید برود پاریس یا لندن یا ژنو و از آنجا پخش شود . این را می گوییند نمونه کامل مملکت داری .
اما آمریکایی های آرامکو باید در« ظهران » و «ریاض » حتمآ بوقلمون شب ژانویه شان داغ داغ از لس آنجلس بیاورند

باد به درخت می وزید
و میوه هنوز نمی دانست
فرصت ماندن نیست
باید افتاد



